حكيم ابوالقاسم فردوسى
773
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ به زنى گرفتن بهمن هماى - دختر خويش - را و جانشين كردنش ] پسر بد مر او را يكى همچو شير * كه ساسان همى خواندى اردشير دگر دخترى داشت نامش هماى * هنرمند و بادانش و نيك راى همى خواندندى ورا چهر زاد * ز گيتى بديدار او بود شاد پدر در پذيرفتش از نيكوى * بران دين كه خوانى همى پهلوى هماى دلافروز تابنده ماه * چنان بد كه آبستن آمد ز شاه چو شش ماه شد پر ز تيمار شد * چو بهمن چنان ديد بيمار شد چو از درد شاه اندر آمد ز پاى * بفرمود تا پيش او شد هماى بزرگان و نيك اختران را بخواند * بتخت گرانمايگان بر نشاند چنين گفت كاين پاك تن چهر زاد * بگيتى فراوان نبودست شاد سپردم به دو تاج و تخت بلند * همان لشكر و گنج با ارجمند ولى عهد من او بود در جهان * هم انكس كزو زايد اندر نهان اگر دختر آيد برش گر پسر * ورا باشد اين تاج و تخت پدر چو ساسان شنيد اين سخن خيره شد * ز گفتار بهمن دلش تيره شد به دو روز و دو شب بسان پلنگ * ز ايران بمرزى دگر شد ز ننگ دمان سوى شهر نشاپور شد * پر آزار بد از پدر دور شد زنى را ز تخم بزرگان بخواست * بپرورد و با جان و دل داشت راست نژادش بگيتى كسى را نگفت * همى داشت آن راستى در نهفت زن پاك تن خوب فرزند زاد * ز ساسان پر مايه بهمن نژاد پدر نام ساسانش كرد آن زمان * مر او را به زودى سر آمد زمان چو كودك ز خردى به مردى رسيد * دران خانه جز بينوايى نديد ز شاه نشاپور بستد گله * كه بودى بكوه و بهامون يله همى بود يك چند چوپان شاه * بكوه و بيابان و آرامگاه كنون باز گردم به كار هماى * پس از مرگ بهمن كه بگرفت جاى پادشاهى هماى چهرزاد سى و دو سال بود [ گذاشتن هماى ، پسر خود را - داراب - به درياى فرات در تبنگويى ] ببيمارى اندر بمرد اردشير * همى بود بىكار تاج و سرير هماى آمد و تاج بر سر نهاد * يكى راه و آيين ديگر نهاد سپه را همه سر بسر بار داد * در گنج بگشاد و دينار داد براى و بداد از پدر بر گذشت * همى گيتى از دادش آباد گشت نخستين كه ديهيم بر سر نهاد * جهان را بداد و دهش مژده داد كه اين تاج و اين تخت فرخنده باد * دل بدسگالان ما كنده باد همه نيكويى باد كردار ما * مبيناد كس رنج و تيمار ما توانگر كنيم آنك درويش بود * نيازش برنج تن خويش بود